تو گیر و دار زندگی خدا رو از یاد نبر

699

تو گیر دار زندگی خدا رو از یاد نبر

گاهی اوقات میشه ماها قدر اون چیزی که از خدا به ما رسیده رو ندونستیم و نمی دونیم حکایت، حکایت اون عابدی است که صبح و شب عبادت می کرد، روزا رو روزه می گرفت شب ها هم یک افظاری می کرد و تمام، یک ساعت معین هم، براش یک قرص نون آماده بود. با نصفش افطاری می کرد با نصفش سحری.

یک مدت طولانی این اتفاق افتاد (حال کار خاصی هم نکرده بود که فقط عبادت  کرد. یک روزی شد که یک ساعت رفت سراغ اون نونه که برش داره دید نونه نیست.

نشست یک ساعت شد دو ساعت، دید نونه نیست!!

هی هر چی بررسی کرد دید خبری نیستش گفت: نه امروز مثل اینکه از رزق خبری نیست.! آقا بلند شد یک دهی پایین کوه بودش رفت تو اون ده. تو ده هم کیا می نشستن؟!!

نصرانی می نشست ، گبرمی نشست، بت پرست.

رفت در خونه یک پیر مردی رو زد گفت آقا ببخشید.

پیرمرد گفت : بفرمایید.

گفت: اقا ببخشید ما گشنمونه .

گفت : خب چیکار کنم برات؟

گفت:دو تا قرص نون داری؟ (رفت سراغ بت پرست !! )

قرص نون رو گرفت، اومد بیرون. دم درخونه  یک سگی که ظاهرا از این سگای گله هم بود، نشسته بود. آقا این سگه افتاد دنبال این بنده خدا تا این دو تا نون رو نگیره این رو رهاش نکرد.

قرص نون دوم رو که داد،  برگشت به سگه گفت: خیلی بی حیایی.
به اذن خدا سگه به کلام اومد و  گفت: من بی حیا نیستم، تو بی حیایی .

گفت چرا؟

سگ گفت: این همه سال خدا به موقع قرص نون رو به تو رسوند. دو ساعت قرص نون بهت نرسید رفتی سراغ کسایی که نه از خدا بویی بردند و بت پرستند.

دیدگاهتان را بنویسید

نظر دهید!
لطفا نام خود را وارد کنید