متن سخنرانی:

یک موقعی ، یک شخصی رفته بود نزد یک پادشاه، نشسته بودند دورهمدیگه .

حالا یا شاهزاده بوده یا پادشاه بوده .

سرسفره نشسته بودند، سفره ای خیلی رنگین ،تپل مپل، درست درمون.

 دو تا کبک هم بریون کرده،  میارن میزارن وسط سفره، کبک ها را نگاه می کنه یک لبخندی میزنه.

شاهزاده میگه که آقا می خندی !؟

ظاهراً هم آقا دزد تشریف داشتن و قاتل و راهزن تکمیل بوده پکیج.

کبک ها را که نگاه می کنه.

شاهزاده ازش می پرسه که میخندی؟ چه خبره! کبک ندیدی؟ یا مثلا سرسفرت نیومده؟

 یک طوری به کبک ها نگاه می کنی.

 گفت: ماجرا داره.

پادشاه گفت: ماجراشو تعریف کن ببینم!

گفت: آقا ما یک روزی تشریف برده بودیم برای راهزنی ، یک شخص مظلوم ضعیفی داشت عبور می کرد.

آقا را نگه داشتیم از خر مبارک پیادش کردیم.

 هر چی پول و دارایی و هر چی داشت ازش گرفتیم .

گفت: آقا این کار را نکنید در حقّم.

گفت: حالا دارایی تو گرفتیم ، می خوایم بکشیمتم.

قبل از این که من این آدم رو بکشم، برگشت، دو تا کبک بالای درخت بود.

به اون کبک ها گفت: من شاهدم را شما می گیرم، شما آنجایی که باید شهادت بدید،شهادت بدید که تقاص من گرفته بشه.

میگه اونروز بهش خندیدم.

بعد یک نگاهی کرد به شاهزاده، دید شاهزاده هم بهش می خنده .

گفت: تو چرا می خندی؟

پادشاه گفت: آخه کبک ها شهادت دادن، سرش رو بزنید .

بردن سر آقا را زدن پوستشم کندن …

پس اصلا نگران این نباشید که اگر یک کسی در حق یک عدّه ای از مردم یا در حق یک شخصی از مردم یا همسر در حق زن ، زن در حق همسر، پدر در حق فرزند، فرزند در حق پدر، هر کس به هر کس تو این عالم ستم بکنه مطمئن باشید به موقع، سرجاش و به وقتش خداوند از آن تقاص می گیره.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نظر دهید!
لطفا نام خود را وارد کنید