عاقبت حسادت

437

متن سخنرانی:

در زمان یکی از پادشاه ها یک شخصی زندگی می کرد به اسم زید.

این زید خیلی پیش پادشاه زمان خودش آبرو داشت.

پادشاه هم خیلی اینو دوست داشت.

این زید داستان ما، یه رفیقی هم داشت.

این رفیقه هم زید رو دوست داشت؛ امّا، به جایگاه این پیش پادشاه هم خیلی حسادت می کرد.

حسادتا! حسادت…

گفت ببین من باید یه جوری زیراب اینو جلو پادشاه بزنم که پادشاه اینو بندازه بیرون، من بشینم سر جاش.

گفت خیلی خب راهش اینه، میرم به پادشاه اینو میگم.

رفت به پادشاه گفت: آقا دقت کردی! این زید که میاد پیش شما، دستشو میذاره رو دهن و دماغش، چون میگه شما دهنت بو میده…

یا از بوی بد دهان شما دستشو میذاره رو دماغ خودشو، دهن خودشو این حرفا…

گفت: برای من اینکارو میکنه! میدونم چیکارش کنم.

اولم باور نکرد. صبر کرد فردا زید رفت پیش پادشاه.

همین که رسید پیش پادشاه دستشو گذاشته بود رو دهنش و دماغش و اینا…

نگو اون رفیقش که به این حسادت می کنه، قبلش زید رو ناهار دعوت کرده بود خونه، یه غذای پره سیر بهش داده بودش.

اینم به خاطر اینکه پادشاه از این بوی سیر بدش نیاد، ناراحت نشه، دستشوگذاشته بود رو دماغ و دهنش.

پادشاه اینو فهمید و گفت: خب میدونم چیکارش کنم.

یه نامه نوشت به جلاد که آقا اینو میفرستم پیشت، که هم سرشو بزن هم پوستشو بکن.

اون موقعم مرسوم بود، نامه نمی نوشت پادشاه؛ اگه نامه می نوشت، برای جایزه دادن و اینا نامه

می نوشت؛ نه برای اینکه سر طرف رو بزنن.

زید نامه رو میگیره و میگه ببر برسون به فلانی، دیگه نمیدونسته محتواش چیه.

میاد بیرون و این رفیق زید که احتمال میده بله، یه جایزه ای چیزی در کار هست و اینها، گیر میده بهش میگه آقا این نامه رو بده به من. ازش نامه رو میگیره و میبره.

طرفم باز میکنه نامه رو نگاه میکنه، تو نامه هم نوشته بود حامل این نامه را هم سر بزن هم پوستشو… بکن.

آقا رو هم سر میزنه، هم پوستشو میکنه…

فردا پادشاه می بینه زید از در کاخ اومد داخل.

 میگه پادشاه با تعجب نگاه میکنه. میگه تو الان باید سرت رو تنت نباشه!

ماجرا رو پادشاه براش تعریف میکنه؛ میگه: خیلی خب، تو تا حالا مقامت این بود، من از حالا به بعد جایگاه تورو بالاترم میبرم.

که احترام منو نگه داشتی…

دیدگاهتان را بنویسید

نظر دهید!
لطفا نام خود را وارد کنید