متن سخنرانی:

در گذشته های خیلی دور، یک پادشاهی دچار یک بیماری سختی میشه.

اطباء هرچه برای معالجۀ این آدم اقدام میکنن، موفق نمیشن.

پادشاه میگه خب من که ظاهراٌ رفتنیم، بذار زود تر تکلیف جانشینم رو مشخص کنم.

ظاهرا اولادی هم نداشته که بعد از این جانشینش بشه.

تو سراسر کشور اعلام میکنن که پادشاه میخواد جانشین برای خودش تعیین کنه.

امّا…یه شرطی گذاشته برای تعیین جانشین.

اونم چیه؟

گفته آقا هر کسی که بناست جانشین من بشه، قبر من آمادست. باید یک شب بره داخل قبر من تا صبح توی قبر بمونه.

اینو که اعلام کردن، خیلی از کسایی که علاقمند بودن به اینکه جای پادشاه بشینن، پاشونو کشیدن عقب.

گشتن و گشتن تایه فقیر اعلام کرد که آقا من حاضرم این کار رو بکنم.

فقیرِ اومد بره تو قبر… فقط یه روزنۀ کوچیک گذاشتن که این نفسش بند نیاد.

موند توی قبر، شب فرا رسید. آقا تو قبر خوابش برد.

میگه در خواب دید که آمدند برای سوال و جواب ازش. میگه دیدم شروع کردن از من سوال کردن.

گفتن تو دنیا چی داشتی؟ گفته بود آقا یه مرکب بیشتر نداشتم.

میگه شروع کردن ازم سوال کردن.

گفتن یادته فلان روز بار اضافی گذاشتی روی پالون خرت؟ اون سختش بود. گفت: بله، یادمه.

گفت: یادت میاد یه روز غذای خرت رو ندادی؟ میگه: آره، یادمه.

یادت میاد یه روز عصبانی بودی، با تازیانه به خرت زدی؟

میگه این چند تا سوال رو پرسیدن، بلا فاصله بعدش سه یا چهار بار با تازیانۀ آتشین محکم به جسم من زدن؛

طوری که برق از تمام وجودم پرید.صبح که بلند شد، تا در قبر رو باز کردن، آقا بلند شد در رفت.

نگهش داشتن، یقش رو گرفتن، کجا؟ قبر باز شد درشو تو داری فرار میکنی؟ کجا؟

گفت: آقا قربونتون، این پادشاهی مال خودتون.

من یه خر دارم، نتونستم جواب داشتن همین یدونه خر رو بدم؛ حالا بیام پادشاه بشم؟

بشم مسئول این همه آدم؟ چجوری می خوام جوابشون رو بدم؟

دیدگاهتان را بنویسید

نظر دهید!
لطفا نام خود را وارد کنید