گردنبند با برکت

249

   دانلود ویدئو   

( متن سخنرانی )

پیغمبر (ص) نشسته بود تو مسجد.

 عرب باد نشین اومد پیغمبر (ص) رو دید گفت: یا رسول الله من لباس درست و درمون ندارم، لباسم مندرسه به درد نمی خوره ، گرسنمم هست، از طرف دیگه بدهکارم.

پیغمبر (ص) یکی از اصحابش رو صدا زد، ،ظاهرا بلال را صدا زد ، گفت: بلال بیا اینجا .رفت.

گفت : اینو بردار ببر در خونه دخترم فاطمه زهرا (س).

رفتیم  در خونه فاطمه زهرا (س) ماجرا را به ایشون گفتم .

خانم یک گردنبندی داشتند گردنبند رو باز کردند.

گفتند:بلال این گردنبند رو ببر بده به پیغمبر (ص) بگو مشکل این رو حل کنید .

گردنبند رو برد،  رسید محضر رسول خدا (ص).

 رسول خدا (ص) گفت:این گردنبند فروشیه هر کسی اینو بخره، من ضمانت می کنمکه ان شاالله بهشت میره.

 سریع از اطرافیان پیغمبر (ص) یک نفر باهوش بود دستش را آورد بالا گفت من می خوام آقا.

کی بود عمار یاسر، (رحمته الله علیه)

گفت آقا من این گردنبند رو می خوام.

 پیغمبر (ص) گفت:بفرمایید .

گردنبند رو  گرفت، اون فقیر رو هم برداشت برد خونه، لباسش رو بهش داد، گرسنگیش رو هم بر طرف کرد، غذا بهش داد، دو برابر قرضم بهش داد. گفت: به سلامت.

عمار غلامش رو صدا زد گفت:فلانی بیا اینجا ببینم، اومد .

گفت: این گردنبند رو با خودت ببر خونه حضرت فاطمه زهرا (س) و به خانوم بگو که من تو رو هم یخشیدم به ایشون!!

غلام میگه:  راه افتادم رفتم دم در خونه صدیقه طاهره (س)گردنبند رو از من گرفت. گفت: برو تو راه خدا منم آزادت کردم.

 غلام میگه من متعجب بودم!!

چه گردنبند با برکتی…

 قفیر را سیر کرد. لباس پوشوند قرضشم پرداخت کرد. منم در راه خدا آزاد شدم .

گردنبند هم به صاحبش دوباره برگشت.!! 

دیدگاهتان را بنویسید

نظر دهید!
لطفا نام خود را وارد کنید