توبه شراب خوار

701

می تونید در کتاب تفسیر روح البیان و چند کتاب دیگه این رو مطالعه بفرمائید .

یه شخصی بوده در گذشته به اسم مالک دینار.

این آدم شراب خوار بود ؛ شراب خوار بود از نوع تیرش .

یک موقعی از یک کنیزی خوشش میاد و ازش یک بچه ای براش ایجاد می شه ؛ یک دختر بچه .

این دختر بچه خیلی برای این شیرین بوده ، خیلی دوستش داشته ، زیاد …

میگه : دو سالش که می شه ، تا من ظرف شراب رو بر می داشتم می گرفتم دستم که بخورم ، این می اومد و با دست میزد و این ظرف شراب رو می ریخت روی پیراهن من ، در دوسالگی …

با زبون بی زبونی که بابا این کارو نکن …

گفت : من این بچه را از دست دادم ، بیمار شد یا یک اتفاقی افتاد و از دست دادم .

دیگه قاطی کردم…

یک شب جمعه ای ، شراب خوردم تا خرخره ، دیگه نماز عشامم رفت .

معلوم می شه که آدمی بوده که به یک چیز هایی معتقد بوده ، ولی متاسفانه مبتلا به شراب بوده، (یکی از کثیف ترین گناهایی که انسان در عالم می تونه بهش مبتلا بشه.)

میگه : تو همون حال من خوابیدم ، نمیدونم واقعا خواب بود ، چه بود ، دیدم که در یک قطعه ای از یک قبرستانی هستم و اموات اون قبرستان همه ایستادن.

دیدم که یک مار افعی عظیم الجثه دنبال همه ما کرد ؛ همه ما از وحشت می دویدیم .

اون مار دنبال ما و ما همه ، می دویدیم .

در مسیر که خیلی هم ترسیده بودیم برخوردم به یک پیرمرد نورانی خوشبو.

گفتم : آقا یک کاری برای ما بکن.

گفت :من هیچ کاری نمی تونم بکنم، فرار کن ؛ همچنان بدو …

دویدم ، یک آن دیدم که به قیامت رسیدم ( قیامت شده ) و من در آستانه ورود به جهنم هستم . درب جهنم را می دیدم .

از ترس این افعی به این عظمت ، اون جهنم با اون اوصاف عجیب و غریب ، خودمو می خواستم بندازم توی اون جهنم که از دست این افعی نجات پیدا کنم ؛ که یهو دیدم یک صدایی ، یک نجوایی از پشت به من گفت : جای تو اون جا نیست ، برگرد .

گفت : برگشتم ولی همچنان اون افعی دنبالم بود . دویدم دوباره در مسیر رسیدم به همون پیرمرد نورانی .گفتم: بابا شما یک کاری بکن

گفت : من ناتوانم ؛ ولی برو به سمت اون کوهی که داری اون جا می بینی شاید اون جا گره ات باز شد .

گفت : دویدمو به سمت کوه رسیدم ، همین که به کوه رسیدم دیدم بله ، یک فضایی یا خانه هایی یا حجره هایی که ازطلا و یاقوت و … بود و یک پرده ای جلوش بود .

می گفت : ملک ها هم که اضطراب منو دیدن گفتن برید کنار . پرسیدم این جا کجاست ؟

گفتند : این جا دار امانات مسلمانانه . اماناتی که این جا دارن .

بعد دیدم بچه های کوچیکی از ماه قشنگ تر ؛ فهمیدم این ها بچه هایی هستن که در سن کوچکی از دنیا رفتند .

همین که رسیدم به اون کوه دیدم دختر بچم از بین اون بچه ها اومد بیرون ؛ دست من رو گرفت و برگشت رو به اون مار عظیم اشاره کرد و گفت : برو.

میگه: اون مار رفت ومن آروم شدم ، دخترم نشست و با دست ، آروم به ریش من می زد .

گفت : بابا ، وقتش نیست که از خدا بترسی و توبه کنی ؟

به دخترم گفتم : دخترم ، تو از قرآن مگه چیزی می فهمی ، از این حالات مگه چیزی می فهمی ؟

گفت : آره بابا ، می خوای بهت بگم چه خبر بود ؟

گفتم : اره بابا

گفت ، بابا، اون افعی که دنبالت بود می دونی کی بود ؟

گفتم : نه دخترم !

گفت : اون افعی ،اعمال بد تو بود که هر چه گناه می کردی اون قوت و زورش بیشتر می شد.

گفتم : دخترم ، این پیر مرده کی بود تو راه دیدم ؟ نورانی ، خوشبو …

گفت : بابا ، اون اعمال خوب تو بود ،ولی انقدر کم عمل صالح داشتی که اون ناتوان بود ، نمی تونست دستتو بگیره .

الغرض ؛ تا دیر نشده برای کارامون توبه کنیم. هر گناهی که از ما داره صادر میشه، بدونید که داره اون افعی بزرگ تر میشه …

دیدگاهتان را بنویسید

نظر دهید!
لطفا نام خود را وارد کنید