ملاقات با امام زمان عج

455

   دانلود وبدئو   

متن سخنرانی:

سالهاست خیلی ها علاقمند هستند که تشرف پیدا کنند به محضر امام زمان (عج)

آقا ، من چطور می تونم امام زمان (عج) رو ملاقات کنم ؟

خیلی تلاش می کرد که مشرف بشه و نائل بشه به دیدار امام زمان (عج)

آقا این ذکر می گفت ، شب زنده داری می کرد ، چله نشینی می کرد ، هر کاری که شما فکر کنید این بنده خدا از این جنس کارها می کرد که انشاءالله یک طوری بتونه مشرف بشه به دیدار حضرت .

اما خب آدمی که همنشین با نماز و ذکر و عبادت و شب زنده داری بشه بالاخره یک نورانیتی پیدا می کنه ، بالاخره به یک مقاماتی نائل می شه .

یک موقعی در اثناء این جهد و تلاشش بهش می فهمونن که آقا ، اگه دوست داری امام زمان (عج) رو ببینی باید بری فلان شهر .

از قضا رفتن به اون شهر هم بسیار سخت بوده اون موقع ،اما این عاشق بود ، بالاخره دوست داشت .

می گوید :با هر سختی بود خودم رو به اون شهر رسوندم . رسیدم به شهر. سی و شش هفت روزی اون جا دوباره مشغول چله نشینی و ذکر و این ها شدم ؛ دوباره همون حالت برام ایجاد شد . و تو اون حالت به من گفتن که فلانی اگر می خواهی که امام زمان (عج) رو ملاقات کنی الان باید بری بازار ، فلان مغازه، حضرت رو اون جا می بینی .

می گه : بلافاصله آماده شدم رفتم بازار ، دیدم که یک مغازه ی معمولی قفل سازی یا قفل فروشیه .

رفتم داخل مغازه دیدم حضرت ولی عصر (عج) نشسته اند روی صندلی یا سکویی رو به روی یک پیر مردی که ظاهراً صاحب اون قفل سازی یا قفل فروشی بود .

می گفت : سلام خدمت آقا عرض کردم ،ایشون جواب سلام دادن و اشاره کردن که فلانی بنشین و حرف نزن .

نشستم ، نشستم و بعد از چند لحظه دیدم که یک پیرزنی یک قفلی دستش گرفته با دست لرزان و این ها وارد مغازه شد .

به قفل ساز گفت: آقا این فقل مارو سه شاهی می خری ؟

قفل ساز یک نگاهی کرد و گفت : خواهرم ، این حداقلش هشت شاهی می ارزه . اگر هم شما به من دو شاهی اضافه بدی من کلیدشم درست می کنم ؛ قفل و کلید باهم ده شاهی می ارزه .

گفت من نمی خوام شما این قفل رو درست کنی ، شما یک زحمتی بکش همون سه شاهی رو به من بده من گرفتاری دارم برم مسئله ام رو حل کنم .

پیر مرد جمله جالبی بهش گفت …

گفت : خواهرم تو مسلمانی ، منم مسلمانم . نمی تونم سر تورو کلاه بذارم. این قفل قیمتش همین الان که کلید نداره هشت شاهیه . منم اگر بخوام منفعت کنم از تو این رو ۷ شاهی میخرم که بتونم هشت شاهی بفروشم .

ظاهراً پیرزن قفل رو داد و پول رو گرفت و رفت .

حضرت بقیة الله الاعظم ، امام زمان (عج) برگشت به این شخص نگاه کرد و گفت : فلانی ، شما این طوری باشید ، من به دیدار شما می آیم …

دیدگاهتان را بنویسید

نظر دهید!
لطفا نام خود را وارد کنید